خرید بک لینک
چهکسی فکر میکرد یکروز از عمو بپرسی تو پس کی برمیگردی گوساله؟ و او برگردد و بگوید هیچوقت. همان شبها. همان شبها که وقتی از جنگ بالشی خسته میشدیم و روی تخت و تشکهای کثیفمان ولو میشدیم و سعی میکردیم قبل از فرا رسیدن کلاسهای خستهکننده اول صبح و صدای زنگِ روی اعصاب گوشی من که از ده دقیق

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 20:11

آدم بیکار که میشود، عاشق میشود. آخر شبها وقت عاشق شدن است. مثل همهی آدمهای قبلی و بعدی ما هم عاشق میشویم. عشق چیز ارزشمندیست. میصرفد که برایش زندگی کنی. گیریم بهش برسی یا نرسی. گیریم حالت را خوب کند یا نکند. در هر حال عشق تنها چیزیست که میارزد برای چشیدنش ادامه دهی. تکراری هم نمیشود

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 20:11

بدون هیچ آمادگی ذهنی ای ویرایشگر بیان رو باز کردم. هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. دلتنگم. خیلی دلتنگم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. نباید میذاشتم که اینقدر تنها بشم. هزار بار به این نتیجه رسیدم. هزار بار بابتش خودم رو سرزنش کردم. هزار بار. هزار بار. پارسا و سارا رو از اعماق قلبم دوست دارم. به پدر و مادرم

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 11:23

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری جز بر در میخانه این بار نخواهم شد از توبه و

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 11:23

پیشنوشت1: اگر عادت به نوشتن داشته باشید، حتمن به خوبی میدانید که حتا نوشتن از سادهترین اتفاقات روزمره هم نیازمند حداقلی از آرامش و تمرکز است. راستش فکر میکنم لااقل از اول پاییز هیچوقت این حداقل آرامش و تمرکز را نداشتهام. اما به هر ضرب و زوری که بوده سعی کردهام که بنویسم. توی چند هفتهی گذ

برچسب: نویسنده: پرنیا رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 11:43

صفحه بندی